گویند مسیح (علیه السلام)این حکایت را بسیار دوست داشت

بعد و
روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند.
گر چه این
کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند
آنها را نیز
استخدام کرد. شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود
، او همه ی
کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد.
بدیهی ست آنانی
که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : ((
این بی انصافی
است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان
غروب رسیدند و
بیش از دو ساعت نیست که ار کرده اند. بعضی ها هم که چند
دقیقه پیش به
ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند))



مرد ثروتمند خندید و گفت : (( به دیگران کاری نداشته
باشید. آیا آنچه
که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ ))



کارگران یکصدا گفتند : (( نه ، آنچه که شما به ما
پرداخته اید ، بیش تر
از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف
نیست که اینانی
که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند
که ما گرفته ایم
)).



مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم.
من اگر چند
برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمی شود.
من از استغنای
خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از
توقع تان مزد
گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که
به آنها دستمزد
می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار
دارم. من از سر
بی نیازی ست که می بخشم))



مسیح گفت : (( بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند.
بعضی ها درست
دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده
است ، پیدایشان
می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار
می گیرند))



شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه
دارائی خویش را
می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از
غنای ذات الهی
، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور
بی نیازی و
غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته
اند. زیرا اینان
آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف
الهی ببینند

/ 0 نظر / 4 بازدید